چهارشنبه 01 اردیبهشت 28 , ساعت 12:10 صبح
دست
بر سر ز غم و سینه کنم چاک
که
من افتادم
آنقدر ناله کنم
زار زنم
چونکه
چنین افتادم
خاک هر دم که شنید
ناله من با ترکی
خواهد مرد
وای از آن روز که من
مستم و از دست فلک
ناشادم
همچو فرهاد
زنم تیشه به سر
یا چو مجنون
ره صحرا گیرم
غم خود با که توان گفت
که
شیرین داند فرهادم
قصه شوق قناری
به یقینم
در باز قفس است
منم آن مرغ مهاجر
دل وبالم
همه را
از حسرت دادم
نوشته شده توسط iran | نظرات دیگران [ نظر]
لیست کل یادداشت های این وبلاگ